هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

470

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

قوشچىها بگيرد . دو اسب ، مثل بزغاله آوردند . من بسيار مذمت كردم . پناه به خدا ، اين‌قدر رسوايى براى يك يابو كردند ، كه همهء مردم لعنت كردند . گفتم : به من منت بگذاريد حكم است . « بهرام ميرزا » آمده كه ضرب اين چيزها را در « روزنامه » بنويس . گفتم : ان شاء الله به قلم يابوها ، درران « دويداق » و « سوسمار » روزنامه [ اى ] بنويسم ، كه هركس بخواند و لعنت كند . سركار « اقدس » ، « اسكندر خان » را محصل فرمودند كه يابوها را بگيرد ، 11 تومان پول بدهند . خلاصه ، مرخص شدند [ و ] برگشتند [ و ] جان عالم از دست آن « ملعون » خلاص شد . سگ بريند و به ريش آن دويداق ، كون سگ شد به پيش آن دويداق . قربانىها و اثاث « 1 » ها [ را ] آوردند . « فرج بك » ، آدم « يوسف خان » در هر ده حاضر بود . مرندى خرى هست كه از سلطانى ، به لقب « سلطان محمود » ى اكتفا كرده است . كره خود را به پشت شتر انداخته ، با چوخا بارانى قرمز و يابوئى ؛ چون برمىآمدند ، گفتم : در ولايت شما خرس به هم مىرسد ؟ گفت : ما پلنگيم . اين‌جا هم پلنگ است . » هزار قدمى پيش‌تر ، تفنگچى « يكانى » ، پلنگى زده بود . پوستش را در كنار راه گذاشته ، [ و ] تفنگ به دست ايستاده بود . « سركار » استفسار فرمودند كه : « تازه زده ؟ » . گفت : « بيش آلتى كون اولور » . مظنه يك ماه بيشتر بود . انعامش را التفات فرمودند . پوست را به « آقا كلبعلى » سپردند . از پهلوى راه ، به عزم شكار مىرفتند . شبانى پيدا شد . از او احوالات كوه‌ها را مىپرسيدند . الحق كوهى بود . قدى صحبت فرمودند ، آخر الامر شبان گفت : « الله قوق‌ها را كدر سيز » . سركار فرمودند : « هيچ نمىدانيم » [ و ] بيشتر ايستادن را جايز ندانسته ، سواران در عقب مىگفتند : « نايب السلطنه بود . » آن خر مىگفت : « اى اولان گدون صاحب السلطنه اودها تبريز ده اوتوروب يلان دانمشهيون ديدى دلى اولميون » .

--> ( 1 ) . در اصل : اساس